تبلیغات
عشق
درباره وبلاگ

عشق مرا دیوانه کرده تو هم عشق را دیوانه پس بدان دیوانگی کار هر کس نیست
مدیر وبلاگ : محمدرضا زارع
نویسندگان
نظرسنجی
کدوم کلمه قشنگ تره؟













جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
عشق کلمه ایست که بیان آن خیلی سخت است

javahermarket

عشق
زیباترین کلمه عشق است
شنبه 24 دی 1390 :: نویسنده : محمدرضا زارع       

دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یک نفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروسگاه تو خواهم شد »
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
دختر برخود بلرزید



خدایا چرا کسی نمیاد داخل


نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 23 دی 1390 :: نویسنده : محمدرضا زارع       

مرده بودم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد ومن دولت پاینده شدم

دیده ی سیراست مرا جان دلیرست مرا


گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای

رفتم و سرمست شدم وزطرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای

پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیرککی مست خیالی وشکی

گول شدم هول شدم وزهمه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله ی این جمع شدی

جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

گفت که شیخی وسری پیش رو و راهبری

شیخ نیم پیش نیم امرتورابنده شدم

گفت که با بال وپری من پر و بالت ندهم




تصویر هم داره


نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه 22 دی 1390 :: نویسنده : محمدرضا زارع       
جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود و زندگی راتماشا می کرد.رفتن و رد پای ان را.وآدمهایی رامی دید که به سنگ وستون به در ودیواردل می بندند.جغداما می دانست که سنگها ترک می خورند ستونها فرو می ریزند درها می شکنندودیوارها خراب می شوند.اوبارها وبارها تاجهای شکسته غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود.اوهمیشه آوازهایی درباره ب دنیا وناپایداری اش می خواند وفکر میکردشایدپرده های دل آدم ها با این آوازکمی بلرزد.

 روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد آوازجغدرا شنید گفت:بهتراست سکوت کنی وآواز نخوانی.آدمها آوازت را دوست ندارند.غمگین شان می کنی .دوست ندارند.می گویند بدیمنی وبدشگونی وجزخبربد چیزی نداری.

قالب جغدپیرشکست ودیگرآواز نخواند.

سکوت او آسمان را افسرده کردآن وقت خدا به جغدگفت:آوازخوان کنگره های خاکی من پس چرا دیگر آوازنمی خوانی؟دل آسمانم گرفته است.جغدگفت:خدایا!آدم هایت مرا وآوازهایم رادوست ندارند.

خداگفت:آوازهای توبوی دل کندن می دهد و آدم ها عاشق دل بستن به هرچیز کوچک وهرچیز بزرگ.تومرغ تماشاواندیشه ای!وآنکه می بیند ومی اندیشد به هیچ چیزدل نمی بندد.دل نبستن سخت ترین وقشنگ ترین کاردنیاست.

اما تو بخوان وهمیشه بخوان که آواز تو حقیقت است وطعم حقیقت تلخ.

جغد به خاطرخدابازهم برکنگره های دنیا می خواندو آن کس که می فهمد می داند آواز او پیغام خداست.





نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه 21 دی 1390 :: نویسنده : محمدرضا زارع       
غروب یك روز بارانی زنگ تلفن به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز شدید سارای كوچكش را به او داد.
زن تلفن را قطع كرد و با عجله به سمت پاركینگ دوید، ماشین را روشن كرد و به نزدیك ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر كوچكش را بگیرد. وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای كه داشته كلید را داخل ماشین جا گذاشته است.
زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت كه حال سارا هر لحظه بدتر می شود. او جریان كلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت كه سعی كند با سنجاق سر در اتوموبیل را باز كند.
زن سریع سنجاق سرش را باز كرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: «ولی من كه بلد نیستم از این استفاده كنم»
هوا داشت تاریك می شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود نا امیدی زانو زد و گفت: «خدایا كمكم كن» !
در همین لحظه مردی ژولیده با لباسهای كهنه به سویش آمد. زن یك لحظه با دیدن قیافه ی مرد ترسید و با خودش گفت: «خدای بزرگ، من از تو كمك خواستم آنوقت این مرد »!
زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزدیك شد و گفت: «خانم، مشكلی پیش آمده؟»
زن جواب داد: «بله، دخترم خیلی مریض است و من باید هرچه سریع تر به خانه برسم ولی كلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و نمی توانم درش را باز كنم »
مرد از او پرسید كه آیا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز كرد!
زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: «خدایا متشكرم »
سپس رو به مرد كرد و گفت: «آقا متشكرم، شما مرد شریفی هستید »
مرد سرش را برگرداند و گفت: «نه خانم، من مرد شریفی نیستم. من یك دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام»
خدا برای زن یك كمك فرستاده بود، آن هم یك حرفه ای! زن آدرس شركتش را به مرد داد و از او خواست كه فردای آن روز حتما به دیدنش برود. فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شركت شد، فكرش را هم نمی كرد كه روزی به عنوان راننده مخصوص در آن شركت بزرگ استخدام شود.




نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 20 دی 1390 :: نویسنده : محمدرضا زارع       
به چشمان پریرویان این شهر یه صد امید می بستم نگاهی ، مگر یک تن ازین نا آشنایان ، مرا بخشد به شهر عشق راهی به هر چشمی - به امیدی که این اوست – نگاه بیقرارم خیره می ماند ، یکی هم ، زین همه ناز آفرینان ، امیدم را به چشمانم نمی خواند ! غریبی بودم و گم کرده راهی ، مرا با خود به هر سویی کشاندند ، شنیدم بار ها از رهگذاران که زیر لب مرا دیوانه خواندند ! ولی من ، چشم امیدم نمی خفت . که مرغی آشیان گم کرده بودم ز هر بام و دری سر می کشیدم به هر بوم و بری پر می گشودم. امید خسته ام از پای ننشست ، نگاه تشنه ام در جستجو بود. در آن هنگامه دیدار و پرهیز ؛ رسیدم عاقبت آنجا که او بود ! " دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس " ز خود بیگا نه ، از هستی رمیده ، ازین بیدرد مردم ، رو نهفته ، شرنگ نا امیدی ها چشیده ، دل از بی همزبانی ها شکسته ، تن از نا مهربانی ها فسرده ، ز حسرت پای در دامن کشیده ، به خلوت ، سر به زیر بال برده ، " دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس " ، به خلوتگاه جان ، با هم نشستند ، زبان بی زبانی را گشودند ، سکوت جاودانی را شکستند . مپرسید ، ای سبکباران ، مپرسید که این دیوانه از خود بدر کیست ؟ چه گویم ؟ از که گویم ؟ با که گویم؟ که این دیوانه را از خود خبر نیست. به آن لب تشنه می مانم که - نا آگاه به دریای در افتد بیکرانه ، لبی ، از قطره آبی ، تر کرده ، خورد از موج وحشی تازیانه ! مپرسید ، ای سبکباران ، مپرسید مرا با عشق او تنها گذارید . غریق لطف آن دریا نگاهم مرا تنها به این دریا سپارید !



نوع مطلب :
برچسب ها :


( کل صفحات : 28 )    1   2   3   4   5   6   7   ...